
چهارم آوریل پنجاه و سه سال از زمانی که مادرم بر اثر خودکشی درگذشت، میگذرد، به این معنی که او به اندازه تمام عمرش از دنیا رفته است. من هفده ساله بودم که او درگذشت و با اینکه این مدت معادل یک عمر - عمر او - بوده و درد فروکش کرده است، هنوز هم امواجی از غم و اندوه را تجربه میکنم. اما آرامش نیز یافتهام. مهمتر از همه، نسبت به رنج او و رنج خودم شفقت پیدا کردهام.
خودکشی مادرم زخمی پاکنشدنی بر جای گذاشت. در آن سالهای اولیه، احساس میکردم که انگار با نشان قابیل داغ خوردهام، انگار او را کشتهام (حتی اگر میدانستم که این کار را نکردهام) یا برای نجاتش به اندازه کافی تلاش نکردهام (حتی اگر میدانستم نمیتوانم). دههها بعد، وقتی کتابهای هری پاتر را میخواندم، میتوانستم با پسر جوانی که زخمی قابل مشاهده و اغلب دردناک روی پیشانیاش داشت و او را هدف تمسخر برخی افراد قرار داده بود، ارتباط برقرار کنم. این همان احساسی بود که در نوجوانی داشتم: انگار به عنوان بچهای که مادرش جان خودش را گرفته بود، داغ خورده بودم. میدانستم که همسالانم مرا قضاوت نمیکنند، اما همچنین میدانستم که نمیتوانند درد مرا درک کنند. هرگز در مورد آن صحبت نکردم، حتی با نزدیکترین دوستانم. در عوض، آن را سرکوب کردم و به عنوان باری خاموش با خود حمل کردم، با این باور که این باعث شجاعت من شده است.
چقدر اشتباه میکردم.
همچنان که این بار سنگین بیشتر میشد، رنج من نیز بیشتر میشد. آنقدر شدید شد که تنها چارهام این بود که خودم را مقاوم و زرهپوش کنم تا هیچ چیز بیرون از خودم نتواند به من آسیبی برساند. هر زمان که فراز و نشیبهای زندگی به سراغم میآمد، به درون آن پوسته پناه میبردم. برخی از آنها تجربیات معمول بودند - رد شدن از یک شغل، عدم افزایش حقوق، دعوت نشدن به یک رویداد اجتماعی - در حالی که برخی دیگر منحصر به فردتر بودند، مانند اینکه در دادگاه به من گفته شود که برای شهادت دادن به نفع خودم خیلی جوان هستم، در حالی که میخواستم به یک فرد زیر سن قانونی تبدیل شوم. هر وقت چیزی مرا آزار میداد، به خودم اطمینان میدادم که مهم نیست، و میتوانم آن را در اعماق وجودم حمل کنم.
با این حال، در برههای از زمان، تمام آن بار عاطفی به یک مانع تبدیل شد. من چند دوست صمیمی قدیمی داشتم، اما تا حد زیادی نمیتوانستم در سطح شخصی با افراد جدید ارتباط برقرار کنم، زیرا میترسیدم آنها را از دست بدهم. و آن پوسته بیرونی سفت و سختی که به عنوان یک مکانیسم دفاعی برای خودم ساخته بودم؟ خب، این پوسته شروع به سخت شدن من از درون نیز کرد.
سپس، همزمان با فرو ریختن دژ عاطفی که خودم را در آن محصور کرده بودم، افکار خودکشی به سراغم آمد. در نهایت، این افکار آنقدر مرا ترساندند که از یک متخصص کمک گرفتم.
من همیشه یک جستجوگر بودهام. با صوفیان مناجات میکردم و با راهبان بودایی مراقبه میکردم. سالها روزی شش مایل میدویدم و با وزنه تمرین میکردم تا اینکه به یک بدنساز حرفهای تبدیل شدم. همچنین در کلاسهای یوگا شرکت میکردم، ابتدا به صورت دورهای و سپس به طور مداوم دو بار در هفته با یک معلم. اما تا زمانی که تصمیم نگرفتم معلم یوگا شوم، واقعاً نفهمیدم که «تمرین» این رشته به چه معناست، داشتن یک تجربه آگاهانه، روزانه و تجسمیافته که فراتر از انجام یک سری حرکات فیزیکی است.
من خودم را در فلسفه، در مطالعه ارتباط ذهن و بدن غرق کردم و کشف کردم که چگونه نفسی که در تمام آن سالها تمرین میکردم، در واقع پلی بین این دو است که هر کدام به شیوههای عمیقی بر دیگری تأثیر میگذارند و به آرامی ما را باز میکنند. همانطور که عمیقتر در این تمرین کاوش میکردم، اتفاق شگفتانگیزی رخ داد.
کمکم، زرهای که در طول دههها ساخته بودم، شروع به فرو ریختن کرد. همانطور که پوسته بیرونیام نرم میشد، قلب درونیام نیز نرم میشد. کمکم به روی امکان تبدیل شدن به شخصی که همیشه قرار بود باشم، گشوده شدم - پذیرا، متعهد، کنجکاو. دلسوز و مهربان. دلسوز و دوستداشتنی. یاد گرفتم که نرمی من در واقع قدرت من است، زیرا به من اجازه میدهد دلسوز، مهربان و دوستداشتنی باشم.
من هنوز رگههایی از غم و اندوه را تجربه میکنم، اما آنها دیگر مرا به سمت تاریکی نمیکشند یا باعث نمیشوند که رویگردان شوم. من قادرم با آن غم روبرو شوم و آن را در آغوش بگیرم، نه تنها به عنوان بخشی از آنچه مرا انسان میکند، بلکه به عنوان بخشی از آنچه مرا به فردی که امروز هستم تبدیل میکند - آزاد، و ادامه سفرم به سوی رهایی و آرامش خاطر بیشتر.
درباره نویسنده
میشل سولوتار نویسنده و معلم یوگا است. داستانها و روزنامهنگاریهای او در مجلات و نشریات الکترونیکی از جمله Bo_FG، Steps for Recovery، IDEA Personal Trainer و غیره منتشر شده است. او در حال حاضر روی خاطرات سلامت روان در مورد تروما، افسردگی و قدرت شفابخشی یوگا کار میکند. او با سگش در لسآنجلس زندگی میکند.